رهامرهام، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 16 روز سن داره

unforgettable moments

ویروس های لعنتی

سلام عزیز دلم پنج شنبه دوباره تب کردی و رفتیم دکتر . دکتر گفت چون دارو خورده و جواب نداده باید تزریق کنه ! من مثل احمق ها زدم زیر گریه . خلاصه سه تا آمپول نوشت که توی سرم تزریق بشه . جمعه / شنبه و  امروز که آخری رو باید بریم بزنیم . الهی برات بمیرم . نمیدونم این ویروس های لعنتی از جون تو چی میخوان ؟ دکتر گفت اگه خوب نشه باید شستشوی گوش کنیم . خدا کنه به اونجا نرسه ... ...
26 آذر 1391

من کوچولو بودم !

سلام عشق مامان به یاد گذشته ها افتادم . به قول خودت وقتی من کوچولو بودم تو منو بغل میکردی ! از سر کار که میومدم تو زود میدویدی روی تخت دراز میکشیدی که شیرب ب بخوری قیافه تو با اون لبخندت جلوی چشمم . عاشق ماشین لباسشویی بودی ! بهش میگفتی : ماشینی ! بیرون که میرفتیم فروشگاه لوازم خانگی پر ماشین لباسشویی بود کلی ذوق میکردی ! هنوز صدات توی گوشم . .. داری کم کم بزرگ میشی . من همیشه عاشقتم ... ...
15 آذر 1391

مریضی و تعطیلی !

سلام پسرم این چند روز تعطیلی رو تو شدیدا مریض شدی . چهار شنبه که از مهد اومدی بیرون حالت خوب نبود اومدیم خونه و تو خوابیدی . داشتیم میرفتیم سر کار که تو حالت بهم خورد و من خیلی ترسیدم ! خلاصه امیر ساعت 5 اومد و تو رو برد خونه و شبش تو تب کردی و ...   خلاصه من پنج شنبه نرفتم سر کار و بردمت دکتر و کلی دارو نوشت و گفت که تا 10 روز نباید بری مهد کودک ! خدا رو شکر که 2 روز تعطیل بود و جمعا من 4 روز پیشت بودم . خدا رو شکر الان حالت بهتر شده . تا هفته دیگه سه شنبه نمیری مهد کودک هوا خیلی سرد شده و من نمیدونم بعد از ظهر ها چکار کنم . اینجا سرکار هم خیلی سرد و نمیتونم بیارمت از خودم بدم میاد ... منو ببخش ....
7 آذر 1391
1